سفارش تبلیغ
صبا
 تعداد کل بازدید : 9359

  بازدید امروز : 5

  بازدید دیروز : 64

خدا همین نزدیکی هاست

 
از بخیل در شگفتم ، به فقرى مى‏شتابد که از آن گریزان است و توانگریى از دستش مى‏رود که آن را خواهان است ، پس در این جهان چون درویشان زید ، و در آن جهان چون توانگران حساب پس دهد ، و از متکبّرى در شگفتم که دیروز نطفه بود و فردا مردار است ، و از کسى در شگفتم که در خدا شک مى‏کند و آفریده‏هاى خدا پیش چشمش آشکار است ، و از کسى در شگفتم که مردن را از یاد برده و مردگان در دیده‏اش پدیدار ، و از کسى در شگفتم که زنده شدن آن جهان را نمى‏پذیرد ، و زنده شدن بار نخستین را مى‏بیند ، و در شگفتم از آن که به آبادانى ناپایدار مى‏پردازد و خانه جاودانه را رها مى‏سازد . [نهج البلاغه]
 
نویسنده: الهام محمدی ::: جمعه 96/2/1::: ساعت 4:29 عصر

کلی راه از سرخه امده بودیم برای شرکت در مراسم عروسی.جلوی در که رسیدیم محمد باقر ایستاد و من رفتم داخل.چشمم که به مهمان ها افتاد،به سرعت برگشتم بیرون.خنده اش گرفت. گفت:((تا حالا عروسی اینجوری ندیده بودی؟!))گفتم:((نه!ولی اینجا انگار زنونه اس!))گفت:((نه!زنونه و مردونه قاطیه.ندیدی من نیومدم داخل؟چون می دونستم اینجوریه نیومدم)).با هم رفتیم بیرون و تا اخر شب توی خیابان ها دور زدیم تا بلاخره مراسم عروسی تموم شد.برای خوابیدن رفتیم خونه خواهرم.خواهرم تا چشمش به ما افتاد با عصبانیت گفت:((از سرخه تا اینجا اومدید که تو خیابونا بچرخید؟!ترسیدید بیاید تو بخورنتون؟))

محمد باقر گفت:((بحث خوردن و نخوردن نیست.اگه می اومدیم تو،باید به زن و بچه مردم نگاه می کردیم)).

خواهرم گفت:((این همه مردم بودند،شما هم یکیشون)).

محمد باقر که حسابی عصبانی شده بود،داد زد و گفت:((ما چیکار به بقیه داریم؟باید خودمون را حفظ می کردیم که کردیم.رسم اینجا رو که نباید با دینمون عوض کنیم)).

شهید محمد باقر اسدی نژاد . یاعلی