سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
 تعداد کل بازدید : 5736

  بازدید امروز : 7

  بازدید دیروز : 59

خدا همین نزدیکی هاست

 
بدان کس که تو را سخن آموخت به تندى سخن مگوى و با کسى که گفتارت را نیکو گرداند راه بلاغتگویى مپوى . [نهج البلاغه]
 
نویسنده: الهام محمدی ::: جمعه 96/2/1::: ساعت 4:29 عصر

کلی راه از سرخه امده بودیم برای شرکت در مراسم عروسی.جلوی در که رسیدیم محمد باقر ایستاد و من رفتم داخل.چشمم که به مهمان ها افتاد،به سرعت برگشتم بیرون.خنده اش گرفت. گفت:((تا حالا عروسی اینجوری ندیده بودی؟!))گفتم:((نه!ولی اینجا انگار زنونه اس!))گفت:((نه!زنونه و مردونه قاطیه.ندیدی من نیومدم داخل؟چون می دونستم اینجوریه نیومدم)).با هم رفتیم بیرون و تا اخر شب توی خیابان ها دور زدیم تا بلاخره مراسم عروسی تموم شد.برای خوابیدن رفتیم خونه خواهرم.خواهرم تا چشمش به ما افتاد با عصبانیت گفت:((از سرخه تا اینجا اومدید که تو خیابونا بچرخید؟!ترسیدید بیاید تو بخورنتون؟))

محمد باقر گفت:((بحث خوردن و نخوردن نیست.اگه می اومدیم تو،باید به زن و بچه مردم نگاه می کردیم)).

خواهرم گفت:((این همه مردم بودند،شما هم یکیشون)).

محمد باقر که حسابی عصبانی شده بود،داد زد و گفت:((ما چیکار به بقیه داریم؟باید خودمون را حفظ می کردیم که کردیم.رسم اینجا رو که نباید با دینمون عوض کنیم)).

شهید محمد باقر اسدی نژاد . یاعلی